سوزنی به خود و نیشتری به دیگران

برای رضای خدا پاکبان ها را این قدر اذیت نکنیم

به قول اسدی :
همان خواه بیگانه و خویش را که خواهی روان و تن خویش را

به قول اسدی :
همان خواه بیگانه و خویش را                          که خواهی روان و تن خویش را

 

و اما هر روز صبح، اول وقت اداری در سرما و گرما ، هوای بارانی یا صاف وقتی از خانه بیرون می آیم تا به محل کاربروم چشمم به پاکبان مهربان و زحمت کش محله می افتد که با دقت مشغول جاروب کردن کوچه ها و جمع آوری زباله هایی است که امثال بنده از روی بی دقتی ، سهل انگاری یا خدای نخواسته عدم برخورداری از فرهنگ عمومی ، در معابر انداخته ایم و رفته ایم.
آدم اصولاً فراموش کاراست ، خیلی دیده و شنیده ها را فراموش می کند اما گاهی برخی از دیده ها در صحیفه ذهنش ثبت و ماندگار می شود از آن جمله تصویری که هنرمند ارزشی و دوست داشتنی  ورامین و پاکدشت، جناب جابرکنگرلو ی عزیز، خادم مؤمن  و مؤدب  مردم در شهرداری شهرمان می افتد که در سوژه ای تاپ چند پاکبان خونگرم و دست و دلباز شهرمان را به تصویر کشیده بود که  آنان خالصانه نان و پنیر مختصر خود را به رهگذران تعارف می کردند.

عرض کردم وقتی پاکبانی را مشغول کار می بینم و تصویری که از آن یاد نمودم  همواره درذهنم مرور می  شود و خود یا دیگری را به اندازه انداختن جلد آدامس ، چوب کبریت و ته سیگار، یا خاک روبه مسئول آلوده سازی محله می دانم و احساس می کنم که بنده و امثال بنده  به جای تشکر از پاکبانان عزیز و با صفا  که هنرمند گرامی مذکور جلوه ای از خلوص و صفای باطن آنان را به تصویر کشیده ، نیشتر یا سیلی محکم و خصمانه  می زنیم .

اجازه بدهید اول ازخبط خود بگویم و سوزنی به خود بزنم بعد نیشتری به دیگران.هرچند  نسبت به حفظ بهداشت و نظافت عمومی خیلی حساس هستم و حتی الامکان دراین باره مراعات می کنم، با این حال گاه انسان انگار از دستش در می رود، چنان که یک روز  در یکی از محلات شهر پاکدشت خودروی خود را کنار خیابان پارک کرده بودم، چون با دوست محترمی قرار ملاقات داشتم، دقایقی باید معطل می شدم . درحال انتظار ناخودآگاه چشمم به کفی سمت راست یا به قول معروف سمت شاگرد ماشین افتاد، مقداری خاک روی آن بود ، درب رابازکرده کفی را آرام بیرون آورده و خاک آن را در کنار جدول ریختم ، هنوز کارم تمام نشده بود که یکی ازدوستان بسیارصمیمی سر رسید . سلامی کرد و قبل از آن که احوالم را بپرسد  به تعریض گفت: به به آقای ….؛ شما دیگه چرا؟
او همین یک کلمه را گفت و بعد احوال پرسی و خوش وبش کرد.
خدا می داند آن لحظه انگار لال شده بودم. به لکنت زبان افتادم و بریده بریده جوابش را دادم . او متوجه به هم ریختگی احوال من شد یا نه  نمی دانم. خلاصه بعد ازچند لحظه گفتگوی دوستانه از این در و آن با حقیر، از محل  رفت. اما بنده تا چند روز از رفتارم شرمساربودم و همچنان هستم.نه به خاطر این که آن دوست بزرگوار دیده و به این بی مبالاتی با زبان کنایه تذکر داده، بلکه به خاطر این که چرا  عالم بی عمل بوده ام؟ و….
یادم هست که آن روز به خود نهیب می زدم و مدام زمزمه می کردم که :« هرچه بگندد نمکش می زنند، وای به روزی که بگندد نمک »

حالا نیشتری به برخی نظیر خود، چند روز پیش که عازم محل کار بودم ، به مغازه ی یک از دوستان  رسیدم ، پاکبان عزیز،  کوچه … را تمیز کرده بود  و مشغول جمع آوری و ریختن زباله های کپه کرده در فرقون بود ، در همین حال دو خانم با کلاس ! آب میوه پاکتی و کیک می خوردند وقتی  کاملاً نوش جان کردند پاکت و جلد کیک خورده شده را با سلیقه ! و همت تمام ! به وسط کوچه پرتاب کردند؛ این درحالی بود که در کنار درب همان مغازه ای که  از آن خوراکی خریده بودند ، سطل زباله گذاشته شده بود.

با مشاهده ی این رفتار بداخلاقانه، طاقت نیاوردم و جلو رفتم و گفتم خواهران من! سلام؛ عذرخواهی می کنم ، اگر  جسارت نباشد خدمت شما عرض می کنم که کار شما اصلاً قشنگ نبود. شما را به  خدا ؛ نگاه کنید هنوز کار این بنده خدا تمام نشده ، آن وقت شما زباله بر زمین می ریزید؟ انصاف چیز بدی نیست! آن ها گویی نگاه عاقل اندر سفیه کرده باشند بدون آن که حرفی بزنند و زباله خود را از زمین بردارند و به سطل زباله بیندازند، محل را ترک کردند .
تأسف آورتر این جابود، دوست آشنایی  که این صحنه را می دید در حضور آن دوخانم امروزی! جلو آمد و به جای همراهی ،سرزنش گونه به حقیر  گفت: «فلانی،  به چه چیزهایی حساسی؟! اگر آشغال  و زباله توی کوچه و خیابون ریخته نشه، این رفتگرا بی کار می شن!»
به وی گفتم: دست شما درد نکنه ، بده فرمایش گهربارتون را بنر کنن و توی سطح شهر بزنن!!!
عزیزجان؛ بفرما باید از افرادی که کوچه و خیابان رو به گند می کشن، تشکر کرد؛ چون دارن اشتغال زایی می کنن(؟!)

حبیب اله مطهری فر

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.