از جبهه های دفاع مقدس تا جبهه های سوریه

علیرضا جان قربان جانباز ۸ سال دفاع مقدس و مجاهدی که داوطلبانه به سوریه رفت

مجاهد نستوح از نحوه ی حضور ، مجروحش شدندش در جنگ و علت حضور در سوریه با ما سخن می گوید .

در گفتگوی  ارم خبر با جانباز ۸ سال دفاع مقدس علیرضا جان قربان ؛  زمانی که جنگ تحمیلی آغاز شد ما در محله طویجات ساکن بودیم  و تا پایان هفته اول جنگ خیلی ها رفتند و ما همچنان در خرمشهر زندگی میکردیم واز عمده کارهای که به آن مشغول بودیم  شستشوی لباس های سربازان پاسگاه ها  توسط مادرم در کانال آب  و کمک به  پدرم هم در پرکردن گونی های خاک ، بنایی و تمیز کردن اسلحه بود..

دوران دفاع مقدس و بعد از آن 

باگذشت ۶ ماه از این رویه فشار عراق به منطقه کوته شیخ زیاد شد و پاسگاه های ما چندین بار هدف توپخانه ی دشمن قرار گرفت ، به دستور شهید جهان آرا کل شهر از افراد غیر نظامی خالی شد و ما توسط سپاه به آبادان منتقل و در خانه های شرکت نفت مستقر شدیم .

در یکی از روزها که ما در حال کمک به سربازها و پشتیبانی بودیم آبادان مورد حمله شدید  قرار گرفت و بر اثر بمباران خمپاره ای به حیاط خانه ما اصابت کرد که در این حادثه ترکش به بازو ، کمرو ران من اثابت کرد ، بخاطر جلوگیری از نگران شدن مادرم خود را به بچه های سپاه رساندم و آنها من را به  اورژانس منتقل کردن و یکی از دکترهای حاضر در آنجا من را به صورت سرپایی عمل کرد و ترکش های خمپاره هارا از بندم خارج نمود.

به مدت یک سال و چند ماهی در آبادان زندگی کردیم  تا اینکه حصر آبادان شکسته شد وبنا به دستور کلیه غیر نظامی ها هم از منطقه خارج شدند، هرخانوداده  به سمت شهرهای مختلف کشور که در آنجا آشنایی داشت عزیمت کرد و ما هم به اصفهان که تعدادی از اقوام مادری ام در آنجا زندگی میکردند رفتیم ،بعد از مدتی با فوت پدرم تمام مسئولیت های خانه به دوش من افتاد ولی با این اوضاع من دربسیج و پشتیبانی مردمی از جبهه های مقاومت نیز مشغول بودم .

بعداز پایان جنگ ما به خرمشهر برگشتیم و چندسالی در آنجا زندگی کردیم اما به دلیل نبود امکانات زندگی، امنیت و کار مجبور به ترک خانه و کاشانه و در سال ۷۸ در پاکدشت ساکن و مشغول به فعالیت شدیم.

تا سال ۸۴ در یک چاپخانه در تهران مشغول به کار بودم که براثر تصادف شدید و جراحت پا  تا سال۹۰ ناتوان از کار شده و در خانه بستری شدم و چندباری هم مورد عمل های گوناگون جراحی قرار گرفتم و با لطف خدا و دکترها وضعیتم بهتر شد و توانستم به فعالیت های روزمره مشغول شوم در این مدتی هم که خانه نشین بودم جهت امرار و معاش کار در منزل انجام میدادم .

ثبت نام برای سوریه 

به همراه چند نفر از دوستان و همکاران در سال ۹۱ با مراجعه به هلال احمر درخواست حضور داوطلبانه در سوریه را دادیم و چون ما در جنگ ۸ سال دفاع مقدس دوره  کمک های اولیه را دیده بودیم با درخواست ما موافقت شد ولی اعزام صورت نپذیرفت .

مادر یکی از دوستانم در بازار زینبیه سوریه مغازه داشت اما مدتی بود از احوالات او خبری نداشتم و  چون قصد رفتن به سوریه را داشتم به همراه دوستم برای کسب خبر از مادرش با در دست داشتن معرفی نامه از هلال احمر زودتر از سایرین راهی شدیم .

به علت جنگ در سوریه و نبود پرواز مستقیم ما اول به لبنان رفتیم و از طریق مسیر زمینی وارد خاک سوریه شدیم ، شب را در هتلی ماندیم  و پس از آن تصمیم بر زیارت اماکن متبرکه گرفتیم وراهی حرم حضرت زینب سلام الله علیها شدیم ، ما تا چندصدمتری حرم به علت در گیری بین داعش و مردم  بیشتر نتوانستیم نزدیک شویم و از همان فاصله رو به حرم حضرت سلام داده و به سمت هتل برگشتیم .

بعداز گذشت ۳ روز و گشتن برای پیدا کردن جایی که بتوانیم خودرا به عنوان امدادگر معرفی کنیم اما موفق نشدیم ، به ناچار به سفارتخانه ایران در سوریه مراجعه نمودیم و در آنجا با آقایی به نام موسوی که از سادات بودند آشنا شدیم .

بازگشت به وطن 

آقا سید از هدف ما که “امدادگری و کمک به مردم سوریه و همچنین پیداکردن مادر دوستم بود” مطلع شد ، با تذکراتی در خصوص جنگ سوریه و عدم نبود امنیت جانی از ما خواست تا در سفارت ایران بمانیم،بعد از گذشت نصف روز و برگشت آقای موسوی متوجه شدیم که مادر دوستم توسط نیروهای تکفیری کشته شده و برای گذران سیر مراحل قانونی باید دو هفته ایی در سوریه می ماند ولی من باید بر میگشتم که بلیط برای من به لبنان و از آنجا به ایران تهیه شده بود ، پس از خواهش های زیاد برای ماندن و کمک کردن که فایده ای نداشت من به ناچار به میهن بازگشتم .

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.